۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۹, پنجشنبه



«به تکیلا قسم، به طعمِ نمک
به دریده شدن به ضربِ کتک
به در این عصرِ خیر، شَر بودن
در دلِ صد کرور خر بودن
به همین زنده‌بادِ بادِ هوا
به صدایت از آن‌ورِ دنیا
به هوادارهای هوراکِش
به زمان و زمانه‌ی جاکش
به شبِ اضطراب و بی‌خوابی
پرسه در فیس‌بوکِ قلابی
به در خانه‌ی شکسته شده
به همین چشم‌های بسته شده
به کِشان بردنم به نامعلوم
به منِ متهم، منِ محکوم
به قپانی هشت ساعته‌ام
و به همدست‌های دور از ‌هم
به سگی که نشسته در لپ‌تاپ
گرمِ تردیدِ پارس، یا هاپ هاپ
به دگرگون شدن ولی با اِکس
به خدا را صدا زدن در سکس
به سبیل پدر که می‌چرخید
به کسی که به نسل‌ها می‌رید
و به کوروش که استوانه شده،
ضجه‌ای که همین ترانه شده
به همه برگ‌های دزدیده
به زبانی که شاش را دیده
به ندایی که مانده از فریاد،
گلِ روییده در امیرآباد
به همان عکسمان دمِ چادر
به شبِ در نگاهِ «ریچی» پُر
به اِچ.آی.وی‌ترین ترانه‌ی تو
به نگاهِ مسلحانه‌ی تو
و به این یک‌دفه جذام شدن
سیبلِ نفرینِ خاص و عام شدن
به غمی که نگفته می‌دانی
به مدرنیسمِ بندتنبانی
به همه شعرهای پُر کاندوم
به تجاوز به واژه‌ی «مَردم»
به سلاطینِ منگِ شعر و ادب
جهش یک کروموزوم به عقب
به همه شاعرانِ انجمنی
به غزل‌های خیسِ از آبِ مَنی
به همان نسخه‌پبچِ بی‌جرأت
میکسی از «سبزواری» و «نصرت»
به شبِ شعر معترض در قُم
پخش آن از شبکه‌ی سوم
به آوانگاردهای عصر حجر
قهرمانانِ پرده‌ی آخر
به همان دشمنی که در چت بود
به خدایی که در «هدایت» بود
به بدل‌های «شاملو» خوانده
به دهانِ به فحش وامانده
به یقه‌های از تو جِر خورده
حکمِ وسترنه: مُرده، یا مُرده!
و به قصاب‌های خوش‌صحبت
یا به این «ما»ی در اقلیت...
قسمت می‌دهم که خسته نشو،
خسته از مغزهای بسته نشو!
متعهد بمان به این لعنت
به شنا کردنِ خلافِ جهت!
متعهد بمان! برادرِ من!
متعهد به کاکتوس بودن

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۴, شنبه


نازلي! بهارخنده زد و ارغوان شكفت
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار...
نازلي سخن نگفت،
سر افراز
دندان خشم بر جگر خسته بست رفت
***
نازلي ! سخن بگو!
مرغ سكوت، جوجه مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته ست!

نازلي سخن نگفت
چو خورشيد
از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت
***
نازلي سخن نگفت
نازلي ستاره بود:
يك دم درين ظلمت درخشيد و جست و رفت
نازلي سخن نگفت
نازلي بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: زمستان شكست! 
و رفت...

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

من ایستاده بودم
تا زمان
لنگ لنگان
از برابرم بگذرد
و اکنون
در آستانه ی ظلمت
زمان به ریش خند ایستاده است.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۹, دوشنبه



... رفته‌ای قدم بزنی در خیابانِ پنج‌شنبه‌ها ولی همه‌ی راه را به آخرین جمله‌های رمانی فکر کرده‌ای که سه سال پیش خوانده‌ای و نمی‌دانی چرا در این عصرِ بهاری باید آخرین جمله‌های رمانی را که سه سال پیش خوانده‌ای در ذهن بسازی و حواست به شلوغیِ خیابانی نباشد که دو هفته قبل به کوچه‌ی متروکی شبیه بوده که در خواب دیده‌ای و آن‌قدر می‌روی که نورِ آفتاب مدام کم‌تر می‌شود و فکر می‌کنی به آخرین جمله‌های رمان‌‌های دیگری که گوشه‌ی ذهنت مانده و فکر می‌کنی باید سری به کتاب‌خانه‌ات بزنی و کتاب‌ها را ورق بزنی و فکر می‌کنی به جای خالیِ رمانی که هیچ رمانی جایش را پُر نمی‌کند و بعد که می‌رسی خانه و لیوانِ چای را پُر می‌کنی و گوشه‌ای می‌نشینی یادِ آخرین جمله‌های رمانی می‌افتی که همه‌ی راه ذهنت را پُر کرده بوده و رمان را پیدا می‌کنی و می‌خوانی:

می‌اندیشد وقتی آینده‌ای نیست امید به آینده چه ارزشی دارد و به خودش می‌گوید از حالا به بعد امیدش را از همه‌چیز می‌بُرد و فقط برای حال زندگی می‌کند؛ برای همین لحظه، این لحظه‌ی گذرا، حالی که الان هست و لحظه‌ی بعد نیست، حالی که دیگر گذشته است.
کتاب را می‌بندی.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه


در طلوع شبانگاهی, وقتی سحر از اتاقم اغاز می شود ,تو می دانی چنان فسرده از پوچی ام که دست به حرکت نمی رود, چشم هایم یاری نمی کند, حتی دیگر این الت به خود پیچیده نای ان را ندارد که عرض اندام کند, گمانم دوست قدیمی دیگر گوش هایش سمعک می خواهد, تو می دانی که امیدی به این سرا ندارم و همچنین قلبی سازگار با عالم دگر,ایا دیدی کسی را که در بیابان بی پایان زنده بماند ؟ فشرده در دل زمان ,شبه اتشفشانی که در دور دست برای خودش فوران می کند , مواد مذابی که وقنی سرد شود چیزی نیست به جز سنگ هایی که بر پیکره ام می افزاید ,دوست من پرسیدی که این روزها به چه کاری مشغول هستم ؟ می خواستم بگویم "خنده" که مترو تو را از من جدا کرد .

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شست و شوی مغزی!

مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود!

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی، بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

/شعر از: غاده السمان، شاعری از سوریه/



نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است
به خیسی چمدانی که عازم سفر است
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم
که سرنوشت درختان باغمان تبر است
به کودکانه ترین خواب های توی تنت
به عشقبازی من با ادامه ی بدنت
به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون
به بچّه ای که توام! در میان جاری خون
به آخرین فریادی که توی حنجره است
صدای پای تگرگی که پشت پنجره است
به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره
به خوردن دمپایی بر آخرین حشره!


من
درد در رگان‌ام
حسرت در استخوان‌ام
چيزی نظيرِ آتش در جان‌ام
پيچيد.
سرتاسرِ وجودِ مرا
گويی
چيزی به‌هم‌فشرد
تا قطره‌يی به تفته‌گی‌یِ خورشيد
جوشيد از دو چشم‌ام.
از تلخی‌یِ تمامی‌یِ درياها
در اشکِ ناتوانی‌یِ خود ساغری زدم.




چقدر خجالت آور است! چقدر خجالت آور است.

شهامت آن را نداشتم که تپانچه را پر کنم و دوباره شروع کنم. هرگز چنین شهامتی پیدا نخواهم کرد. خودکشی عمل زشتی نیست. عملی حاکی از شهامت و سلب کردن آزادی است. آخرین مرحله نهایی، یک آزادی نهایی و عالی. انتخاب نهایی است بین داشتن و نداشتن، تنها چیزی که حقیقتا مالک آن هستیم: زندگی. بدبختی در این است که آنهایی که شهامت خودکشی ندارند، شهامت زندگی کردن هم ندارند...

پنه لوپه به جنگ میرود / اوریانا فالاچی

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.
و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.
و می‌آموزی و می‌آموزی
با هر خداحافظی
یاد می‌گیری.

خورخه لوییس بورخس