... رفتهای قدم بزنی در خیابانِ پنجشنبهها ولی همهی راه را به آخرین جملههای رمانی فکر کردهای که سه سال پیش خواندهای و نمیدانی چرا در این عصرِ بهاری باید آخرین جملههای رمانی را که سه سال پیش خواندهای در ذهن بسازی و حواست به شلوغیِ خیابانی نباشد که دو هفته قبل به کوچهی متروکی شبیه بوده که در خواب دیدهای و آنقدر میروی که نورِ آفتاب مدام کمتر میشود و فکر میکنی به آخرین جملههای رمانهای دیگری که گوشهی ذهنت مانده و فکر میکنی باید سری به کتابخانهات بزنی و کتابها را ورق بزنی و فکر میکنی به جای خالیِ رمانی که هیچ رمانی جایش را پُر نمیکند و بعد که میرسی خانه و لیوانِ چای را پُر میکنی و گوشهای مینشینی یادِ آخرین جملههای رمانی میافتی که همهی راه ذهنت را پُر کرده بوده و رمان را پیدا میکنی و میخوانی:
میاندیشد وقتی آیندهای نیست امید به آینده چه ارزشی دارد و به خودش میگوید از حالا به بعد امیدش را از همهچیز میبُرد و فقط برای حال زندگی میکند؛ برای همین لحظه، این لحظهی گذرا، حالی که الان هست و لحظهی بعد نیست، حالی که دیگر گذشته است.
کتاب را میبندی.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر