۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه


در طلوع شبانگاهی, وقتی سحر از اتاقم اغاز می شود ,تو می دانی چنان فسرده از پوچی ام که دست به حرکت نمی رود, چشم هایم یاری نمی کند, حتی دیگر این الت به خود پیچیده نای ان را ندارد که عرض اندام کند, گمانم دوست قدیمی دیگر گوش هایش سمعک می خواهد, تو می دانی که امیدی به این سرا ندارم و همچنین قلبی سازگار با عالم دگر,ایا دیدی کسی را که در بیابان بی پایان زنده بماند ؟ فشرده در دل زمان ,شبه اتشفشانی که در دور دست برای خودش فوران می کند , مواد مذابی که وقنی سرد شود چیزی نیست به جز سنگ هایی که بر پیکره ام می افزاید ,دوست من پرسیدی که این روزها به چه کاری مشغول هستم ؟ می خواستم بگویم "خنده" که مترو تو را از من جدا کرد .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر