۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۰, سهشنبه
۱۳۹۲ اردیبهشت ۹, دوشنبه
... رفتهای قدم بزنی در خیابانِ پنجشنبهها ولی همهی راه را به آخرین جملههای رمانی فکر کردهای که سه سال پیش خواندهای و نمیدانی چرا در این عصرِ بهاری باید آخرین جملههای رمانی را که سه سال پیش خواندهای در ذهن بسازی و حواست به شلوغیِ خیابانی نباشد که دو هفته قبل به کوچهی متروکی شبیه بوده که در خواب دیدهای و آنقدر میروی که نورِ آفتاب مدام کمتر میشود و فکر میکنی به آخرین جملههای رمانهای دیگری که گوشهی ذهنت مانده و فکر میکنی باید سری به کتابخانهات بزنی و کتابها را ورق بزنی و فکر میکنی به جای خالیِ رمانی که هیچ رمانی جایش را پُر نمیکند و بعد که میرسی خانه و لیوانِ چای را پُر میکنی و گوشهای مینشینی یادِ آخرین جملههای رمانی میافتی که همهی راه ذهنت را پُر کرده بوده و رمان را پیدا میکنی و میخوانی:
میاندیشد وقتی آیندهای نیست امید به آینده چه ارزشی دارد و به خودش میگوید از حالا به بعد امیدش را از همهچیز میبُرد و فقط برای حال زندگی میکند؛ برای همین لحظه، این لحظهی گذرا، حالی که الان هست و لحظهی بعد نیست، حالی که دیگر گذشته است.
کتاب را میبندی.
۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه
در طلوع شبانگاهی, وقتی سحر از اتاقم اغاز می شود ,تو می دانی چنان فسرده از پوچی ام که دست به حرکت نمی رود, چشم هایم یاری نمی کند, حتی دیگر این الت به خود پیچیده نای ان را ندارد که عرض اندام کند, گمانم دوست قدیمی دیگر گوش هایش سمعک می خواهد, تو می دانی که امیدی به این سرا ندارم و همچنین قلبی سازگار با عالم دگر,ایا دیدی کسی را که در بیابان بی پایان زنده بماند ؟ فشرده در دل زمان ,شبه اتشفشانی که در دور دست برای خودش فوران می کند , مواد مذابی که وقنی سرد شود چیزی نیست به جز سنگ هایی که بر پیکره ام می افزاید ,دوست من پرسیدی که این روزها به چه کاری مشغول هستم ؟ می خواستم بگویم "خنده" که مترو تو را از من جدا کرد .
میخواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شست و شوی مغزی!
مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
میدانی که؟ باید واقعبین بود!
صداخفه کن هم اگر گیر آوردی، بگیر!
میخواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب میزنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم میخواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم میکنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
/شعر از: غاده السمان، شاعری از سوریه/
نگاه می کنم از غم به غم که بیشتر است
به خیسی چمدانی که عازم سفر است
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم
که سرنوشت درختان باغمان تبر است
به کودکانه ترین خواب های توی تنت
به عشقبازی من با ادامه ی بدنت
به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون
به بچّه ای که توام! در میان جاری خون
به آخرین فریادی که توی حنجره است
صدای پای تگرگی که پشت پنجره است
به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره
به خوردن دمپایی بر آخرین حشره!
به خیسی چمدانی که عازم سفر است
من از نگاه کلاغی که رفت فهمیدم
که سرنوشت درختان باغمان تبر است
به کودکانه ترین خواب های توی تنت
به عشقبازی من با ادامه ی بدنت
به هر رگی که زدی و زدم به حسّ جنون
به بچّه ای که توام! در میان جاری خون
به آخرین فریادی که توی حنجره است
صدای پای تگرگی که پشت پنجره است
به خواب رفتن تو روی تخت یک نفره
به خوردن دمپایی بر آخرین حشره!
چقدر خجالت آور است! چقدر خجالت آور است.
شهامت آن را نداشتم که تپانچه را پر کنم و دوباره شروع کنم. هرگز چنین شهامتی پیدا نخواهم کرد. خودکشی عمل زشتی نیست. عملی حاکی از شهامت و سلب کردن آزادی است. آخرین مرحله نهایی، یک آزادی نهایی و عالی. انتخاب نهایی است بین داشتن و نداشتن، تنها چیزی که حقیقتا مالک آن هستیم: زندگی. بدبختی در این است که آنهایی که شهامت خودکشی ندارند، شهامت زندگی کردن هم ندارند...
شهامت آن را نداشتم که تپانچه را پر کنم و دوباره شروع کنم. هرگز چنین شهامتی پیدا نخواهم کرد. خودکشی عمل زشتی نیست. عملی حاکی از شهامت و سلب کردن آزادی است. آخرین مرحله نهایی، یک آزادی نهایی و عالی. انتخاب نهایی است بین داشتن و نداشتن، تنها چیزی که حقیقتا مالک آن هستیم: زندگی. بدبختی در این است که آنهایی که شهامت خودکشی ندارند، شهامت زندگی کردن هم ندارند...
پنه لوپه به جنگ میرود / اوریانا فالاچی
کمکم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیهکردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و هدیهها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همهی راههایت را همامروز بسازی
که خاک فردا برای خیالها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانهی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را میکاری و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی میارزی.
و میآموزی و میآموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری.
خورخه لوییس بورخس
اشتراک در:
نظرات (Atom)








